تبليغاتX
ذهن زیبا

ذهن زیبا

پنجره ای رو به همه زیباییها

چشم

روزي چشم به ديگر يارانش گفت : کوهي پوشيده از ابر در پشت اين دره ها

ميبينم . به راستي که چه کوه زيبايي است؟!

گوش گفت : کجاست آن کوهي که تو ميبيني ؟ من صداي او را نمي شنوم.

دست گفت : من بيهوده ميکوشم تا او را لمس کنم اما هيچ کوهي را نمي يابم

بيني گفت : من وجود او را درک نمي کنم زيرا قادر نيستم او را ببويم . پس

وجود آن غير ممکن است !

آنگاه چشم به سوي ديگر برتافت و با خود خنديد . در حالي که حواس ديگر

در باره چنين خيالبافي هايي گفتگو مي کردند و به اين نتيجه رسيدند که

چشم از راه به در شده است !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 18:7  توسط فرهاد شیرزاد  | 

سخاوت ...

پیش از آنکه مرگ در بکوبد

هر آنچه داری تقسیم کن!

آیا میتوانی ترانه ای زیبا بخوانی؟ بخوان و آن را تقسیم کن.

آیا میتوانی تصویری را نقاشی کنی؟ نقاشی کن و آن را تقسیم کن.

هر آنچه در کف داری ...

و هرگز کسی را ندیده ام که چیزی برای تقسیم کردن نداشته باشد.

                                                                                          OSHO

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 19:27  توسط فرهاد شیرزاد  | 

زندگی ...

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز
 
خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا
 
بگیرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ 
 
زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر 
 
گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را
 
شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.
 
تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت
 
يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار 
 
سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: برو و زندگي

كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت
 
كند، ميترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: 
 
وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم.
 
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان
 
به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند،مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.

مي تواند...او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد

اما... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد.
 
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش
 
نداشتند ازته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد
 
و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار
 
سال زیسته بود  
 
دسته گل یادتون نره  
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 18:47  توسط فرهاد شیرزاد  | 

دعا بهترين هديه

لوئيز ردن زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم. وارد خواربار فروشي محله شد

و با فروتني از صاحب مغازه خواست تا کمي خواربار به او بدهد. به نرمي گفت که شوهرش بيمار 

است و نمي تواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بي اعتنائي نيم نگاهي اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت

بدي سعي کرد او را بيرون کند .   زن نيازمند درحالي که اصرار ميکرد گفت:

آقا ... شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پولتان را مي آورم.

جان گفت که نسيه نمي دهد.

مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي شنيد به مغازه دار گفت:

ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من.

خوارو بار فروش گفت : لازم نيست ... خودم مي دهم ... ليست خريدت کو؟

لوئيز گفت : اينجاست ...

جان گفت : ليست ات را بگذار روي ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستي ببر...!

لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه

ترازو گذاشت ...

همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت ...

خواربار فروش باورش نمي شد ...

مشتري از سر رضايت خنديد ...

مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چيز

گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...

در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است ...

کاغذ ليست خريد نبود ... دعاي زن بود که نوشته بود :

" اي خداي عزيزم ... تو از نياز من باخبري ... خودت آن را برآورده کن "

فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .

دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كسي داد و پاداش بسيار برد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 21:23  توسط فرهاد شیرزاد  | 

چگوارا چه میگوید

سلام  اميدوارم حالتون خوب باشه

نميدونم شما اسم چگوارا رو شنيدين يا نه  ولي من تازه  باهاش آشنا شدم  و بسيار زياد هم به

شخصيتش علاقه مند شدم

دکتر ارنست چگوارا  پزشک  آرژانتيني متولد  سال 1928 -  مرگ به سال 1967  در سال  1954 

در مکزيک به کاسترو پيوست .

يکي از رهبران انقلاب کوبا بود (1956-59). در 1965 کوبا را ترک کرد  تا به نيروي چريکي در بوليوي

بپيوندد و همانجا در اکتبر1967  کشته شد
 
چگوارا دانشجوي پزشکي در آرژانتين بود. روزي با دوستش تصميم گرفت سفري با موتور سيکلت

در آمريکاي لاتين داشته باشد.

اين سفر سخت و طولاني در سال 1951هنگامي بود که ارنستو به شدت عاشق شده بود و همه

انتظار مي کشيدند تا ازدواج کند.  اما او عازم سفر بود!

در همين سفر بود که با مشکلات مردم  آشنا شد اما آنطور که بعدها در خاطراتش مي‌نويسد يک

برخورد در جايي نامشخص الهام بخش مبارزه او مي شود.

«مردم را درياب! هرگز سازش مکن! آري،
کساني که سازش نمي کنند، مي ميرند،
اما مرگشان عين حيات و زندگي ست. آري    
تو نيز مي ميري، اما در چهره ات نشاني از  
مرگ نخواهد بود. از گلوله نترس! تو روح گلوله اي.                
گلوله از زبان تو سخن خواهد گفت و از عمل تو
شليک خواهد شد. تو همان اندازه مفيد هستي
که من هستم. آه، تو نمي داني که تا چه اندازه
کمک هايت به مردم مفيد است؛ مردمي که تو
را قرباني خواهند کرد!»

او هرگز از مردم جدا نشد. او با مردم زندگي کرد و براي آنان مرد . شايد مشهورترين عمل وي کار

روز يکشنبه بود که در کنار مردم کار مي کرد.

او در کنار فيدل مبارزه کرد و مدتي هم درکنار وي وزير کار بود تا آنکه در نامه اي مشهور اعلام کرد 

که براي کمک به انقلابيون مختلف همراه  آنان خواهد شد ." انقلابي که پشت ميز بنشيد  فاسد 

میشود"   

آري او کسي بودکه محدوده افکارش آنقدر وسیع بود که شامل کل جهان و همه انسانها بود . او  فقط

به کودکان بي سرپرست کشورخود فکر نميکرد! او آنقدر انسان بزرگي بود که سالها در کشورهاي

بيگانه براي دفاع از عزت و شرف انسانهاي بيگناه جنگيد . چه خوب است که چنين انسانهايي را

سرمشق زندگي خود قرار دهيم و راه آنها را ادامه دهيم

به ياد فرمانده ارنست چگوارا

                                    چگوارا

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 21:16  توسط فرهاد شیرزاد  | 

دست خدا

 کودک زمزمه کرد : خدایا ! با من حرف بزن .

 یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.

 کودک نشنید.

 او فریاد کشید : خدایا! با من حرف بزن .

 آسمان خروشید.

 اما کودک گوش نکرد .

 او به دور و برش نگاه کرد و گفت :

 " خدایا بگذار تو را ببینم" .

 ستاره ای درخشید . اما کودک ندید .

 او فریاد کشید : خدایا ! معجزه کن.

 نوزادی چشم به جهان گشود  . اما کودک نفهمید .

 او از سر نا امیدی گریه سر داد :

 " خدایا ! به من دست بزن . بگذار بدانم کجایی " .

 خدا پایین آمد و بر سر کودک دستی کشید .

 اما کودک دنبال یک پروانه کرد .

 او هیچ در نیافت و از آنجا دور شد . ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 21:28  توسط فرهاد شیرزاد  | 

خدا ما را دوست دارد

شبی از شبها مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید پا به پای خداوند روی ماسه های ساحل دریا

قدم میزند و در همان حال  در آسمان بالای سرش خاطرات دوران کودکیش به صورت فیلمی در حال

نمایش است .

او که محو تماشای زندگیش بود  ناگهان متوجه شد که گاهی فقط جای پای یک نفر روی شنها دیده

میشود و آن هم وقتهایی است که او دوران پر درد زندگیش را طی میکرده است. ... بنابراین با ناراحتی به

خدا که در کنارش بود  گفت : پروردگارا ! تو فرموده بودی که اگر کسی به تو روی آورد و تو را دوست بدارد

در تمام مسیر زندگی کنارش خواهی بود و او را محافظت خواهی کرد . پس چرا در مشکلترین لحظات

زندگیم  فقط جای پای یک نفر وجود دارد ؟ چرا مرا در لحظاتی که به تو سخت نیاز داشتم تنها گذاشتی؟

خداوند لبخند زد و گفت : بنده عزیزم ! من هرگز تو را تنها نگذاشته ام . زمانهایی که تو در رنج و سختی

بودی  من تو را در آغوش گرفته بودم تا به سلامتی از موانع عبور کنی .

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 13:21  توسط فرهاد شیرزاد  | 

عاشقانه ترین آواز کلاغ

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای نا هموار و ناموزونش

خراشی بود بر صورت احساس.

با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی مینشست صدایش اعترااضی بود که در گوش

زمین می پیچید .

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را کلاغ از کاینات گله داشت کلاغ فکر میکرد در دایره

قسمت نا زیباییها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود.

کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بالهایش را میبست

تا دیگر آواز نخواند .

خدا گفت : صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست . فرشته ها با صدای تو به وجد

می آیند. سیاه کوچکم بخوان . فرشته ها منتظرند و کلاغ هیچ نگفت .

خدا گفت : بخوان برای من بخوان . این منم که دوستت دارم . سیاهیت را و خواندنت را .

کلاغ خواند این بار عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد



امیدوارم خوشتون بیاد و از معنای واقعیش نهایت استفاده رو ببرین

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 12:34  توسط فرهاد شیرزاد  | 

من و روح

سلام من این مطلب رو تو مقدمه کتاب " خود مقدس شما " اثر وین دایر خوندم خیلی خیلی خوشم


اومد. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد .


تصور کن دو طفل محبوس در رحم مادر   که ما یکی را " من " و دیگری را " روح " می نامیم   چنین مکالمه ای

با هم داشته باشند :

روح به من میگوید : " میدانم که پذیرفتن این مطلب برایت بسیار مشکل است ولی من ایمان دارم که بعد

از مرگ زندگی وجود دارد "

من جواب میدهد : " چرند نگو   به دورو برت نگاه کن هر چه هست همین است "

چرا همیشه به دنبال چیزهای غیر واقعی هستی ؟ سرنوشت خود را بپذیر  راحت باش و مزخرفات بعد

از مرگ را فراموش کن.

روح لحظه ای آرام میگیرد  ولی صدای درونیش نمیگذارد آرام باشد: من , عصبانی نشو ولی حالا حرف

دیگری دارم ; اینکه مادری هم وجود دارد.

من با ریشخند می گوید : مادر! چطور میتوانی اینقدر مزخرف باشی ؟ تو هرگز مادری ندیده ای

چرا نمیخواهی بپذیری هر چه هست همین است ؟

این عقیده مادر داشتن دیوانگیست . تو و من اینجا تنها هستیم ; این واقعیت توست. حالا به این رشته

بچسب . به گوشه ای برو و دست از این مزخرف گویی بردار و به من اعتماد کن   مادری در کار نیست.

روح با میلی ساکت شد , اما دوباره بیقراریش او را به حرف آورد و گفت : " من " , لطفا بدون جبهه گیری

در برابر عقیده من   گوش بده.

من فکر میکنم این فشارهایی که به من و تو وارد میشود و حرکاتی که گه گاه از ناراحتی میکنیم و

جابه جا شدن دایمی و هر چه که اتفاق میافتد همه باعث رشد ما میشوند و ما را برای رفتن به جایی

که قرار است بزودی تجربه اش کنیم , آماده مینماید.

من جواب داد :حالا دیگر یقین پیدا کردم که تو دیوانه شده ای . هرچه تا حالا دیده ای تاریکی بوده. تو

هرگز نوری ندیده ای . اصلا چطور به این چیزها فکر میکنی؟ آن حرکات و فشارهایی که احساس میکنی ,

واقعیت تو هستند . تو یک موجود جدا هستی

این سفر توست . تاریکی , فشار و احساس اسارتی که داری مربوط به زندگی است . تا زنده ای

بایستی با آنها مبارزه کنی. حالا رشته ات را بچسب و لطفا آرام بگیر .

روح مدتی آرام گرفت ولی بالاخره طاقت نیاورد : من فقط یک حرف دیگر میزنم و دیگر مزاحمت نمیشوم .

من با بی حوصلگی گفت : خوب بگو

من معتقدم که همه این فشارها و ناراحتی ها نه تنها ما را به یک نور آسمانی هدایت میکنند ,

بلکه بعد از تجربه آن نور ما با مادرمان روبه رو شده و جذبه فوق العاده بی نظیری را تجربه خواهیم کرد .

" ای روح حالا دیگر مطمعن شدم که عقلت را از دست دادی "


نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 12:14  توسط فرهاد شیرزاد  |